
خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد محمد ص
زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی افلاطون
پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم
دکتر حسین الهی قمشه ای

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد محمد ص
زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی افلاطون
پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم
دکتر حسین الهی قمشه ای
دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز می دانستند.
روز دوشنبه را Monday گويند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زيرا در هيات قديم رنگ اصلی ماه را سبز می دانستند و در زبان انگليسی نيز چنين است که رنگ ماه سبز است و گاهی از آن به حسادت ياد می کنند و رنگ غول حسادت نيز سبز است. و در زبان انگليسی اصطلاح Green with envy بمعنی سبز شده از حسادت, رايج است. اين روز به زن تعلق دارد زيرا ماه زن است و ارتباط ويژهای با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نور الهی است و در غيبت خورشيد رسالت او رساندن نور خورشيد به جهان است و زن به علت بلندی مقام و اينکه نگاهش به سوی خورشيد است اين رسالت را می تواند انجام دهد.
دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

وقتی دعا مي كني، دعاي تو از اين جهان خارج مي شود و به جايي مي رود كه هيچ زماني نيست. دعايت به قبل از پيدايش عالم مي رود. دعايت به آنجا كه دارند تقديرت را مي نويسند مي رود و تقدير نويس ِ مهربان ِ تقديرت را با توجه به دعايت مي نويسد.
دکتر حسین الهی قمشه ای
در اساطير يونان زحل که نامش Chronos يعنی زمان است, پدر خدايان يونانی است که فرزندانش ژوپيتر و ديگران او را از آسمان راندند و او به زمين آمد در روم (ايتاليا) مهمان پادشاهی به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زيست و در اين هزار سال که دوران طلايی ناميده شده است به يمن قدوم زحل, مرگ, و بيماری و پيری و زشتی و قحطی و غيره وجود نداشت و پيوسته همه چيز بر وفق مراد بود و هنوز در ايتاليا جشنی بر پا می شود به نام Satunalia يعنی جشن زحل و نام ژانويه از همان ژانوس گرفته شده است.روز يکشنبه را Sunday می گويند.
يعنی روز خورشيد و با آنکه اکنون تعطيل است اما در فرهنگهای انگليسی از آن به عنوان روز اول هفته ياد می کنند, چنانچه ما نيز در فارسی (يک) شنبه می گوييم. گويی شنبه شماره صفر هفته است که هنوز آفرينش شروع نشده و با طلوع خورشيد که همان تجلی نور الهی است آفرينش در روز يکشنبه آغاز شده و روز يکشنبه اولين روز آفرينش و همچنين اولين روز هفته است.
دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای
|
طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا
|
به نام بی نام او
استاد محمدعلی طاهری
قسمت اول
عرفان: اضافه کاری در مسیر کمال
سفري از ۱۰ میلیون سال نوری در فضا تا ۱۰۰ اتم متر بر روی زمین
برای دیدن فایل پاورپوینت
به نام بی نام او

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .
فرمود : لازم نیست، روحش سالم است ؛ جسم هم که موقت است .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .
فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نیست ، آموختنی است.
گفتم : مرا خوشبخت کن .
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند .
از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی .
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .
فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم .
خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد .
منبع : یک دعای زیبا/ مترجم: زهره زاهدی
مست تر از باده نابم کنون
تشنه تر از جام شرابم کنون
دوست نظر کرد مرا مرحبا
پر ز شرر کرد مرا مرحبا
یافته ام یافته ام یار خود
مطرب و هم ساقی و دلدار خود
در پس پرده است ولی یار من
پرده وهم است جلودار من
می درم این پرده موهوم را
می شکنم حائل معدوم را
پرده موهوم مجازی بود
این همه کثرت همه بازی بود
پرده موهوم حجاب است وای
تشنه آبیم، سراب است وای
کاش که معشوق حجابی نداشت
عاشق بیچاره فراقی نداشت
درد فراقش همه جانم بسوخت
داغ سکوتی به لبانم بدوخت
آب بده، آب بده ساقیم
تشنه یک جرعه می باقیم
آب حیات است به دستان تو
ناله مستان ز شبستان تو
مست تر از مست شدم وای وای
واله و سرمست شدم وای وای
وای ز سرمستی رسوای من
عشق من و این دل و سودای من
به نام بی نام او

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید،
قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،
تنمان می لرزد . . .!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز،
زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،
چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،
و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست،
چون تنوع طلبی آزاد است!
من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!
شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان می گفتم،
قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور
و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . !
هرچه شد قرعۀ من این آمد!
راستی باز سؤالی دارم،
بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی،
ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست
ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟
می شود دست زِ من برداری؟
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!
این امانت بده مخلوق دگر!
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !
خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من.
هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی تو
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!
تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!
دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
" من چرا آمده ام روی زمین؟ "
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . !
خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا

اي به زمين بر، به فلك نازنين
نازكش ات هم فلك و هم زمين
ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم
دکتر حسین الهی قمشه ای
روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است چنان که شيخ محمود شبستری گفت:
سياهی گر ببينی نور ذات است به تاريکی درون آب حيات است
تا سفيد که ظهور کامل همه رنگ ها و تجلی اسم ظاهر از اسمای حسنای الهی است, باز می گويند: سياه همه رنگها را در خود نهفته است و هيچيک را باز نمی تابد, از اين رو رمز سکوت مطلق و مقام لا اسم و لا رسم يا عنقای مغرب ( شهريار در پرده) و امثال اين گونه تعبيرات است و سفيد همه رنگها را باز می تابد و چون روز همه را آشکار می کند و رمز جمال الهی است که نور آسمان و زمين است و به هر طرف رو کنند چهره اوست.در زبان انگليسی شنبه را Saturday گويند يعنی روز زحل و رنگ آن به همين مناسبت سياه است زيرا رنگ زحل در آسمان کمی به سياهی می زند.
دکتــرحسين محی الدين الهی قمشه ای
هفت رنگ است به ز هفت اورنگ نیست بالاتــر از سيــاهی رنگ
رنگها, ستارگان و معانی رمزی و عرفانی آنها يکی از پنج گنج حکيم نظامی گنجوی مثنوی (هفت پيکر) يا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهای بهرام گور می گردد. از آن ماجراهای شيرين يکی اين است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه می آورد و مهندسی شيده نام و خورشيد رای هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهای سيارگان هفتگانه برای او بنا می کند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هر يک به تناسب رنگ رخسار در يکی از آن هفت گنبد می نشاند و هر روز هفته را که نزد پيشينيان هر يک به سياره ای تعلق دارد با يکی از آن نو عروسان به عيش و نشاط می گذراند.
روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز می دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتری است و رنگ آن صندل گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان می درخشد.
بدين سان اين هفت گنبد از سياه تا سفيد همه رنگها و از کيوان تا زهره همه سيارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان ها را در بر می گيرند و به زبان رمز تمامی قصه آفرينش را از سياه که رمزی از اسم باطن يا مقام ذات الهی و خلوت ابدی شاهد هستی با خويش است .
دکتــر حسين محی الدين الهی قمشه ای
جرج جرداق، مسيحي، نويسنده معروف لبناني
اي دنيا چه مي شد اگر همه نيروهايت را در هم مي فشردي و دوباره شخصيتي مانند علي با آن عقل، قلب ، زبان و شمشير نمودار مي کردي؟
جبران خليل جبران
به عقيده من علي بن ابيطالب ( پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمي رسانيد که پيش از آن مانند آن را نشنيده بودند و در بين تاريکي هاي جاهليت از روش روشن او متحير ماندند؛ پس کسي که طريق علي را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد.
کارلايل، فيلسوف انگليسي
ما نمي توانيم علي را دوست نداشته باشيم و به وي عشق نورزيم زيرا هر چه خوبي هست که ما آن را دوست داريم همه در علي جمع است. او جوانمرد شريف و بزرگواري بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دليري بود، از بشر شجاع تر، اما شجاعتش آميخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.
پطروشفسکي، استاد دانشگاه لنينگراد
علي (ع) تا سرحد شور و عشق پاي بند دين، صادق و راستگو بود... و مقام صفات اولياءالله در وجودش جمع بود.
من خوبم تو چطوری؟.......... اخه خیلی سخته برای کسی که اصلا ندیدم ونمی شناسم نامه بدم... خیلی سخته
من تو رو فقط از حرفها و تعریفهای دیگرون می شناسم. مرسی که به خوابم اومدی، فکر میکردم تو هم منو نمیشناسی ولی خوشحالم که تو خواب هم نگران من بودی.
راستی بابا ... اینکه آدم پدر نداشته باشه خیلی سخته و سخت تر از اون اینه که اصلا نشناستش.
فقط میخواستم بهت بگم ...
روزت مبارک بابا
اگر میشه به مامان سر بزن ... همیشه، اون خیلی بهت نیاز داره.
اممممممم ... دختر کوچولوی نازنازیتو دوست داشته باشه و بیشتر از همیشه هواشو داشته باش.
به فرشته ها سلام منو برسون .... تا نامه ی بعدی بای بای
چه چيزي در اين دنيا هم ارزش ِ زمان كوتاه زندگي توست؟ برنامه هاي بي سر و ته ِ تلويزيون؟ مكالمات بي ثمر تلفني؟ يادمان باشد كه مدت محدودي بما فرصت دادند كه از امكانات نامحدود ِ اين دنيا بهره ببري. امروز بگو : مي خواهم منشاء يك كشف تازه براي مردم باشم. وقتي همه ي امكانات هست و خالقت قسم خورده كه هر چيزي را كه بخواهي راهش را به تو نشان خواهد داد، ديگر چه جاي درنگ است؟
دکتر حسین الهی قمشه ای
یکی از شبهای بزرگ و با عظمت ماه رجب شب جمعه اول این ماه است.معروف به لیلة الرغائب.رغائب جمع رغیبه است به معنی «امرٌ مرغوب فیه عکاء کثیر» یعنی شبی که در آن عطاها و مواهب فراوان بدست می آید.
در حدیث است شب جمعه اول این ماه احیاء و بیداری و نیایش فضیلت ویژه دارد و در حدیث است که رسول خدا(ص) فرمود: ملائکه این شب را به این نام نهادند و محدثان در کتابهای دعا نمازی با کیفیت مخصوصی در این شب ذکر کرده اند که پیامبر(ص) فرمود: هر کس این نماز را در این شب انجام دهد ثواب این نماز به نیکوترین صورت با روی خندان و درخشان و با زبانی فصیح در شب اول قبر در حضور این فرد ظاهر شود و به او می گوید: ای دوست من مژده می دهم تو را که از هر شدّت و سختی نجات یافتی، نمازگزار میگوید: تو کیستی که من تاکنون چنین صورتی زیبا با چنین جلوه ای ندیدم و سخنی شیرینتر از کلام تو نشنیده ام و بویی بهتر از بوی تو نبوئیدم در پاسخ میگوید: من همان نماز لیلة الرغائبم که شما انجام دادی. امشب آمده ام نزدت باشم تا حق را ادا کنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود من در عرصه قیامت سایه بر سر تو خواهم افکند پس خوشحال باش که خیر از تو معدوم نخواهد شد.
سایت تحقیقات اسلامی http://www.hawzah.net/hawzah/default.aspx
رسول اکرم (ص) فرموده اند: «رجب ماه بزرگ خداست و هیچ ماهی در حرمت و فضیلت به پایه آن نمی رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است، آگاه باشید که رجب ماه پروردگار است و شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است و اگر کسی در ماه رجب حتی یک روز روزه بدارد خدا را از خود خشنود ساخته و خشم الهی از او دور میگردد .»
اسامی دیگه این ماه: ماه آمرزش خواهی (شهرُ الاستغفار)؛ ماه تک (رَجَبُ الفَرد) به دلیل تنها واقع شدن و جدا شدن آن از سایر ماههای حرام؛ سرشار (رَجَبُ الاَصَبّ) به دلیل نزول سرشار رحمت الهی؛ ماه امیرمؤمنان (شهرُ امیرِالمؤمنین)، ریسمان الهی و اَصَمْ یعنی برخوردار از فضیلتهای بسیار.
مدتهاست فکر ساختن یک وبلاگ رو دارم خیلی خوشحالم که تو این شب وبلاگم رو ساختم. خیلی تصادفی بود.
امروز نماز جمعه تو مسجد متوجه شدم. وقتی که صدای تکبیر الله اکبر برای مسلمون شدن یک خانم چینی، بلند شد و امام جماعت راجع به روزهای رجب و منزلت این ایام گفت.
خیلی خیلی صحنه ی زیبایی بود. مسلمون شدن یک انسان .حتی تلفظ "اشهد ان لا اله الا الله" براش مشکل بود. و چقدر زیبا .... یه مسلمونه دیگه به مسلمونها اضافه شد. و این خیلی خوبه.