تبليغاتX
لیلی در لیالی
لیلی در لیالی
عــــرفان و عشــق الـــهی
شنبه 16 آذر1387
فلسفه ی ملاصدرا درباره خــدا ...  

خداوند بی نهایت است و لا مکان و لا زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود و همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

بپرهیزید از هر ناجوانمردی , ناراستی و نامردی

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه . . .

بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان های شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟؟

سه شنبه 7 آبان1387
پله پله تا ملاقات خدا(۲) ...  

لطفا قبل از خوندن این پست، مقاله  استاد محمدعلی طاهری با عنوان "عرفان از منظری دیگر" رو بخونید.

عـرفان از منظر دیگر (استاد طاهری)

عرفان برای انسانهایی که در راه کمال قدم گذاشتن یک جور اضافه کاری حساب میشه.

کارمندان یک اداره رو درنظر بگیرید که وظیفه دارن هر روز از 8صبح تا 4بعدازظهر به  وظایف محول شده که قبلا در شرح وظیف کارمند نوشته شده، عمل کنن و کارها بصورت خوب و کامل انجام بشه. اگر هریک از کارمندان اداره کارهای مشخص شده در   شرح وظایف رو انجام بده تازه این آدم کارمند شرکت حساب میشه و اینها همه وظایف اونه که لازمه و باید عمل کنه. حالا اگه کارمندی فراتر از وظایف محوله کار انجام بده، عاشق کارش باشه، روابط عمومی خوبی داشته باشه، وجدان کاری داشته باشه و به اطرافیان احترام بزار این کارمند از بقیه متمایز میشه و یک کارمند نمونه میشه. درواقع اون داره اضافه کاری میکنه.

حالا اگه یک انسان که شرح وظایف انسانیش مشخص شده ، دروغ نگه، دزدی نکنه، آدم نکشه، به حقوق دیگران تجاوز نکنه و ...... آیا میشه گفت این یک انسان کامل ،فرهیخته و متعالیه؟

اینکه انسانی دروغ نگه تازه تونسته که مقام انسانی خودش رو حفظ کنه و از مقام انسانیتش تنزل پیدا نکنه و در همون خط انسانیت باقی بمونه ولی در دنیای عرفان رعایت این حد و حدود کافی نیست، اگر چه لازمه ولی اضافه کاری هایی هم باید داشت تا انسانی متعالی شد. چون هدف از خلقت انسان این نیست انسانی باشه که دزدی نکنه، دروغ نگه و خیلی کارهای ناشایست دیگه و حیوانات از انسانها در این زمینه جلوترن چون نه دروغ میگن و نه کارهای زشت دیگه. پس هدف از خلقت چیزی ماورای این حرفاست.

 به گفته ی استاد طاهری: " یکی از تعریف های انسان متعالی ، داشتن اضافه کاری در جهت کمال و حرکت بر فراز شرح وظیفه ی انسانی خود می باشد. اضافه کاری یعنی انجام کارهایی در جهت تعالی که برتر از شرح وظیفه ی انسانی باشد. این به منزله ی انجام کارهای متعالی است که توصیه نشده و لازم است که انسان خود به لزوم تجهیز به آن ها پی برده و پی گیری نماید."

این اضافه کاری ها هم الزامی نیست و یا قابل نشون دادن و به رخ کشیدن و برای انجام دادن یا ندادنش ، وعده ی پاداش یا بیم عذاب به انسان داده نشده، این آدمها هستن که انتخاب میکنن پا تو این راه بزارن،هرچند راه سخت و دشواریه ولی آرامش خاصی داره .

 یکسری دستورات عرفانی  از مکتوبات آ سيد محمد ولی صالحی يگايی هست که همه میتونن انجام بدن ولی باز هم میگم که عرفان شناخت خداست و این شناخت و معرفت اکتسابی ، گرفتنی و ایستایی نیست بلکه نوریه که خدا بر دل عاشق و عارف میذاره و بر پایه ی یقینه  و نه شهود.

ادامه دارد ...

 

دوشنبه 29 مهر1387
پله پله تا ملاقات خدا(۱) ...  
                  در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن***شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

    این قسمت رو برای دوستانی میذارم که به عرفان و سیر و سلوک الی الله، علاقمندن و دوست دارن مراحل عرفان رو بدونن.

موضوع عرفان حقیقت و نهایت اون رسیدن به حقیقت مطلقه.عرفان همون شناخت خداوندِ و لازمه ی اون علم نیست بلکه نوریِ که خداوند در دل سالک قرار میده و این نور موقعی در دل سالک می تابه ک دلش رو از هرچیزی غیر از خدا پاک کنه و چیزی جز یاد خدا و رضایت اون وجود نداشته باشه.

پس اول رهرو باید مقدمات پذیرش این نور رو تو دلش آماده کنه و در این راه از پیر و مرشد کمک بگیره و همه ی عرفا و بزرگان هم توصیه کردن که حتما با مرشد و راهبر، طی طریق کنیم:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن   ظلمات است بترس از خطر گمراهی


امام صادق ع در حدیث <عنوان بصری> دستورالعملی رو برای رهروان بیان میکنن:

حضرت فرمود:علم به آموختن نیست.علم نور است و در قلب کسی قرار می گیرد که خداوند تبارک و تعالی هدایت او را اراده فرموده باشد بنابراین اگر علم می خواهی ابتدا باید حقیقت عبودیت را در وجودت بخواهی و علم را با عمل کردن طلب کنی و از خداوند طلب فهم کن تا علم را به تو بفهماند.
حقيقت عبودیت و بندگی به سه چیز است:
۱-اینکه بنده خدا در مورد آنچه که پروردگار به او سپرده است از خودش مالکیتی نبیند.
(مالک حقیقی خداوند تبارک و تعالی است  همه اموال را از خداوند می بیند و آن را در جایی مصرف می کند که خداوند امر فرموده است.و با مالک ندانستن خود انفاق کردن در امری که خدا فرموده برایش آسان می شود.)

۲-بنده خدا برای خودش مصلحت و تدبیر اندیشی نمی کند.(مصلحت و تدبیر حقیقی در دست خداست؛و وقتی تدبیر امور را به مدبرش بسپارد اهل توکل می شود و تحمل مصیبتهای دنیا برایش آسان میشود.)

۳-تمام اشتغال او در کاری است که خداوند به آن امر فرموده است.(وقتی به دنبال اشتغال به اوامر الهی و دوری کردن از نواهی باشد فرصتی برای فخر فروشی و خودنمایی به مردم پیدا نمی کند.)

پس هنگامی که خداوند بنده ای را با این صفات گرامی بدارد.دنیا و ابلیس و مردم در نظرش کوچک شده و دیگر دنیا را برای زیاده خواهی و فخر و مباهات به مردم و عزت و جاه طلبی آنچه را که نزد مردم است نمی خواهد و عمرش را به بیهودگی نمی گذراند.



سپس فرمودند: تورا به نه چیز وصیت می کنم که آنها توصیه من به همه آرزومندان سیر و سلوک الی الله است.
سه مورد در تربیت و ریاضت نفس است؛سه مورد در حلم و بردباری و صبر است و سه امر دیگر در علم و دانش است.

 آنچه در تربیت و ریاضت نفس است:
۱- مبادا چیزی را بخوری که به آن اشتها نداری چرا که موج حماقت و نادانی میشود.
۲- تا گرسنه نشوی چیزی را نخور
۳- زمانی که غذایی خوردی با نام خدا و حلال باشد.همواره حدیث حضرت رسول (ص) رابه یاد داشته باش؛که فرمود:آدمی هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است.پس هنگامی که خواست غذا بخورد یک سوم شکمش را برای آب ،یک سوم را برای طعام و یک سوم را برای نفس قرار دهد.

اما سه موردی که در آن حلم و بردباری است:
۱- اگر کسی به تو گفت که اگر یکی بگویی ده تا می شنوی به او بگواگر ده تا بگویی سخنی نمی شنوی.(عفت کلام داشته باش و از نزاع بپرهیز)
۲- اگر کسی به تو دشنام داد به او بگو اگر تو راست می گویی از خداوند می خواهم مرا ببخشد و اگر دروغ می گویی از خداوند می خواهم تو را ببخشد.
۳- اگر کسی تو را تهدید به دشنام کرد تو او را به خیر خواهی و نصیحت و مراعات دعوتش کن.

و در آخر سه امری که در علم و دانش است:
۱- آنچه را نمی دانی از عالمان بپرس و مبادا برای به زحمت انداختن و امتحان کردن آنها سوال کنی.
۲- مبادا براساس خود رایی دست به کاری بزنی که به آن علم نداری و در تمامی امور تا آنجا که ممکن است مسیر احتیاط را رها نکن.
۳- همان گونه که از شیر درنده فرار می کنی از فتوا دادن بدون علم بپرهیز و گردن خود را پل عبور مردم نکن.

ادامه دارد ...

سه شنبه 16 مهر1387
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ...  

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد .باران گرفت .مادرم گفت: چه بارانی می آید.پدرم گفت بهار است وما نمی دانستیم باران وبهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد، لباسهای ما خاکی بود او خاک ِ روی لباسهایمان را با اشارتی تکانید .لباس ما از جنس ِ ابریشم و نور شدو ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد، آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.پیامبر کنارشان زد و خورشید را نشانمان داد وتکه ای از آن را توی دستمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد، ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشت های درخت کوچک باغچه روییدن وهزاز آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند وما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد، ما هزار در ِ بسته داشتیم و هزار قفل ِ بی کلید ،پیامبر کلیدی برایمان آورد ، اما نام او را که بردیم قفلها بی رخصت ِ کلید باز شدند .

من به خدا گفتم امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد، امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت کاش می دانستی هرروز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

عرفان نظرآهاری

دوشنبه 11 شهریور1387
مطرب عشق ...  


به نام بی نام او
 

یار ما گفت: بیایید بنوازیم.
گفتیم: چه چیز را؟
- نغمه بی آغاز و پایانش را.
- چگونه؟
- هر كس به مثابه سازی.
- مگر می‌شود؟
- هر كس به اندازه وسع خود دامنه خاصی از اصوات را می‌تواند اجرا كند.
- پس مطرب كیست؟
- مطرب حقیقی فقط اوست ما فقط قابلیت نواخته شدن پیدا می‌كنیم.
- پس چه كنیم؟
- فقط در یكسویی با جهان هستی است كه این قابلیت به دست می‌آید.
- چگونه؟
- همه تجلیات او یكسو با هستی هستند و فقط انتظار ما را می‌كشند تا عظیم‌ترین اركستر هستی شكل بگیرد؛ و ما در یكسویی با جهان هستی و حقیقت، سرازیر شدن نغمه‌ها را دیدیم و عظیم‌ترین آهنگ هستی را شنیدیم و باز حسی از نور و شعور بر وجودمان جاری گشت:
 

مطرب عـشـق عجب سـاز و نوایی دارد           نــقـش هر پــــرده كه زد راه به جایی دارد
عــالــم از نـاله عــشـــاق مـبـادا خـالی           كـه خـوش آهــنگ و فرح بخش نوایی دارد
پیر دردی كش ما گر چـه نـدارد زر و زور           خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد
 

و ما دیدیم كه یار ما در حالی كه لبخندی به آبی اقیانوس‌ها بر لب داشت، این اركستر عظیم را رهبری می‌كرد...
سوشیانت عازمی خواه

منبع سايت http://www.interuniversal.persianblog.ir/
 

یکشنبه 3 شهریور1387
تو هنــوز ناپدیدی ...  

فتح و پيروزي، بسيار خوب، و شكست و ذلّت، بسيار بد است، امّا قبل از اينكه به بيگانه‌ها بپردازيم، بايد از درون خود شروع كنيم. در جنگ روح و بدن، آيا روح بايد شكست بخورد يا بدن؟ گاهي كسي مانند علي(عليه السلام) صريحاً اعلام مي‌كند: «وَإنّما هِي نَفْسى أروضُها بالتّقويٰ» من اين نفس اَمّاره را با تقوا، رياضت مي‌دهم و قهراً آن را شكست خواهد داد. اين طرز فكر علوي است و شاگردان آن حضرت نيز اين راه را ادامه مي‌دهند. راه ديگر، راهِ اموي است، راه كساني كه دانش، فرزانگي و همهٴ علوم دوران تحصيل خود را به كار مي‌گيرند تا خواسته‌هاي بدن را فراهم كنند.
منبع :
http://esra.ir/main.asp

آیت الله جــوادی آملـــی

 

شنبه 19 مرداد1387
الـم نشـرح لـک صـدرک ...  


به نام بی نام او
 

یار ما گفت: چه ظرفی برای خودت آوردی؟
گفتم: ظرف برای چه؟
- مگر نمی‌خواهی به دیدارش بروی؟
- چرا.
- پس ظرف لازم است.
- به چه اندازه باشد این ظرف؟
- بستگی به خودت دارد. باید بزرگترین ظرفی را كه می‌توانی ببری.
- چگونه ظرف بزرگ انتخاب كنم؟
- قرار نیست كاری بكنی فقط كافیست تا در راستایش قرار گیری. بهت عطا می‌شود.
- چه كنم؟
- یادت باشد وقتی به گدایی پادشاه می‌روی باید عمیق‌ترین ظرفها را به همراه داشته باشی. نگاه به ظرفت می‌كنند و به اندازه آن به تو می‌دهند.
- چه باید كرد؟
- فقط شاهد باش او خود می‌داند چه كند.
و من شاهد شدم و نگاه كردم و چیزی از جنس نور و شعور سراسر وجودم را در بر گرفت و شنیدم:
 

به نام خداوند رحمتگر مهربان


(۱) آیا برای تو سینه‌ات را نگشاده‌ایم؟
(۲) و بار گرانت را از تو بر نداشتیم؟
(۳) كه پشت تو را شكست.
(۴) و نامت را برای تو بلند گردانیدیم.
(۵) پس با دشواری آسانی است.
(۶) آری با دشواری آسانی است.
(۷) پس چون فراغت یابی به طاعت در كوش.
(۸) و با اشتیاق به سوی پروردگارت روی آور.

سوره الشرح

سوشیانت عازمی خواه

چهارشنبه 16 مرداد1387
دستان خـــدا ...  

                                                      به نام بی نام او

 

hand of god

 

  سال پيش درست زماني كه ميان خرابات بودم ؛ تجربه ي جالبي برايم پيش آمد. آن روز ها از خودم عصباني بودم.  ظاهراً اوضاع بدي بود نمي توانستم درست و نادرست را تشخيص دهم ، احساس مي كردم جاي درست و نادرست عوض شده و آن چه به نظر درست مي رسد ، نادرست است .  همان روزها براي كاري به كارگاه سوزن دوزي رفتم ، هشت سال بود كه شاگردي استاد سوزن دوز را مي كردم به دنبال او به هر جا كه رفته بود ، رفته بودم ؛ هر چند روز هاي نخست از سر ناداني گمان مي كردم بتوانم بر او پيشي بگيرم ولي هر سال كه مي گذشت بيشتر مي فهميدم كه چقدر بر من برتري دارد وهر چه او بيشتر درس مي داد ، مطمئن تر مي شدم كه هرگز به او نخواهم رسيد گاهي دوباره درس ها را مي گرفتم و هر بار تحسينم بيشتر مي شد . به كارهايش كه نگاه مي كردم نوعي ريتم و آهنگ مي ديدم ، آهنگي كه بخشي از آن ، خود استاد بود ؛ گويي با طرح ، نقش ، ابزار و مواد كارهايش يكي شده بود و من هنوز چنين ريتم و هماهنگي را در خود سراغ نداشتم .  

به هر حال  آن روزهم مثل هميشه نزد او رفتم ولي اين بار همه چيز برايم رنگ ديگري داشت به كارهايش نگاه مي كردم ،  چه دنيايي بود ! چقدر زيبا! ديدم كه زيبايي آن ها به رنگ ها و بازي طرح ها نبود به عشقي بود كه در ميان تار و پود پارچه مي تنيد.   

چه خالقي! 

اين بار نگاهم به دستان استاد افتاد، بارها دست هاي او را ديده بودم مفاصل رنجور و سر انگشتان زخمي اش را، ولي اولين بار بود كه از نگاه كردن به آن ها شرم مي كردم ، حسي از عمق وجودم مرا به اين شرم  وا مي داشت و به آن دست ها تقدس مي بخشيد. 

وقتي از كارگاه بيرون آمدم هنوز حسي از احترام و شرم با من بود ناگهان فكري قلبم را لرزاند ، من از  نگريستن به دستان استاد سوزن دوز شرم مي كردم و خالق آن چند اثر مرا از خود بيخود مي كرد ولی از دستان خدا شرمي نداشتم و شايد اصلاً آن ها را نمي ديدم ، تابلوي آثار او به وسعت جهان در پيش رويم بود، بسيار موزون تر از كارهاي استاد و حتي فراتر از آن ، من بخشي از اين تابلو بودم ، بخشی از آن ريتم و طرح ولي هرگز به دركي از آن چه با من بود نداشتم ، از خرابات و سرگشتگي ام تعجب نمي كردم ، چه غفلتي ! 

        مقام خلوت ويار و سماع و تو خفته

       كـه شرم بادت از آن زلفـهاي آشفته 

             

شنبه 12 مرداد1387
تسلیم محض ...  

تسليم پروردگار

به نام بی نام او
 

یار ما گفت: برویم.
گفتیم: به كجا؟
گفت: به سمتش.
گفتیم: ازكدام طرف؟
- از همه طرف به هیچ طرف و از هیچ طرف به همه طرف.
- چگونه؟
- پروانه وار.
- كی؟
- هر لحظه و هر آن حتی وقتی لحظه‌ای در كار نباشد.
- آخر چطور؟
- با یك نظر.
- چگونه؟
- تسلیم محض.
- چطور تسلیم شویم؟
- در این اقیانوس بی كران دست و پا نزنید.
و ما حاضر شدیم، تسلیم و نظر باز...

و باز حسی از شعور بر وجودمان جاری گشت:


در نظــر بـــازی ما بی خـــبران حـــیرانند          مـن چـنینم كــه نمودم دگر ایشان دانند
عاقـلان نقـــطه پـرگــــار وجــودنــد ولـــی          عـشـــق داند كه درین دایره ســرگردانند
جلوه گاه رخ او دیــده من تــنها نـــیست          ماه و خوررشــید همین آیینه می‌گردانند

 

سوشیانت عازمی خواه



سه شنبه 8 مرداد1387
وحـــــــــده لا الــــــــــه الا هــــــــــــو ...  

به نام بی نام او
 

یار ما گفت: چه می‌بینی؟
گفتم: هیچ چیز.
گفت: هیچ چیز همه چیز است و همه چیز هیچ.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: به دنبال چیستی؟
گفتم: همه چیز: خدا، عشق، ایمان... اما آرامشم را از دست داده‌ام.
گفت: آرامش تنها از طریق یك فروپاشی مقدس با حضوری آگاهانه در مركزی‌ترین نقطه اكنون بدست می‌آید.
گفتم: از كجا شروع كنم؟
گفت: چشمت را بار دیگر ببند و اینك دوباره ببین.
گفتم: همه آنچه می‌بایست را دیدم.
گفت: چه دیدی؟
گفتم: هیچ.
یار ما فقط لبخند بر لب داشت و دستی بر سرم كشید و ناگاه حسی از جنس شعور بر من جاری شد:
 

چشـم دل باز كن كه جان بـینی           آنچه نادیدنی اســـت آن بینی
گر به اقـــــلــیم عشــــق رو آری            هـمــه آفــاق گلســـتان بینی
آنـچه نـشنیده گوش آن شـنوی            وانچه نادیده چشـــم آن بینی
تا بــه جـایی رســاندت كه یكی            از جــهـــان و جــهــانیان بینی
با یكی عشــق ورز از دل و جان            تا به عیـن الیقین عیـان بینی
كه یكی هست و هیچ نیست جز او
وحـــــــــده لا الــــــــــه الا هــــــــــــو

سوشیانت عازمی خواه

یکشنبه 6 مرداد1387
خانه رهايی ...  

به نام بی نام او

کعبه را بیت العتیق گفته اند. عتیق به چیزی گفته می شود که قدیم و نفیس باشد. به هر چیز

کهنی عتیق نمی گویند. بلکه به آن جنسی می گویند که زمان ها بر او گذشته اما از بین نرفته

باشد و چیزی او را آلوده نکرده باشد.

ولی کعبه را فقط به همین خاطر عتیق نمی گویند؛ فقط به خاطر قدمت و نفیس بودن نیست؛

معنی دیگر این کلمه، خانه آزاد است. این خانه به خاطر رها بودن از چنگ سلطه ی هر مالکی و

آزادی از قهر هر سلطانی، عتیق گفته می شود. هیچ کس مالک این بنا نیست.

پس تا زمانی که انسان آزاد نباشد، غل و زنجیرهایی را که بر پای دارد فرو ننهد و از بخل نفس

خود و عبودیت غیر خدا رهایی نیافته باشد، شایستگی طواف به گرد این خانه ی آزاد را ندارد.

آیت الله جوادی آملی

جــرعه ای از بیکـران زمــزم

جمعه 4 مرداد1387
روز جمعه - سفیــد ...  
 روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان می درخشد.

و بالاخره روز جمعه يا آدينه را Friday گويند که بعضی گفته اند به معنی روز آسايش و رهايی از کار و فعاليت است و بعضی گفته اند روز درخشندگی و سپيدی است و متعلق به ستاره زهره يا ونوس يا آفروديت است که رنگش در آسمان به سپيدی می زند.

اگر ما نيز چون بهرام هفت روز هفته را در صحبت يکی از هفت عروس هفت اقليم هنر يعنی شعر, نمايشنامه, موسيقی, نقاشی, معماری, مجسمه سازی و سينما که هنر هفتم ناميده شده است بگذرانيم و حکايتی از او بشنويم و به تعبير ديگر هر روز هفته را با يکی از تجليات جمال و جلال الهی سر کنيم همه روزها مبارک و روز اقبال و سعادت خواهد بود.

دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

پنجشنبه 3 مرداد1387
روز پنجشنبه - صنــدل گــون ...  
پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتری است و رنگ آن صندل گون است

روز پنجشنبه را Thursday خوانند يعنی روز متعلق به Thor که باز از خدايان ژرمنی است و معادل با ژوپيتر يا زئوس در فرهنگ روم و يونان و معادل مشتری يا برجيس در فرهنگ ماست و روز سعادت است.

                                       پنجشنبه که هست روزی خوب 

                                       در سعادت به مشتری منسوب

                                                   (هفت پيکر)                                    

                                                                           دکتـر حسين محی الدين الهی قمشه ای

 

چهارشنبه 2 مرداد1387
روز چهارشنبه - فیـــروزه ...  
چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد.

چهارشنبه را Wednesday گويند که روز Oden يکی ديگر از خدايان اساطيری است که آن نيز برابر با Mercury يعنی عطارد است و رنگ آن فيروزه ای است و روز تجارت و سود و سودا است. از همين لغت کلمه Merchant به معنی بازرگان و Mercantile به معنی تجاری آمده است يعنی مربوط به مرکوری يا عطارد که دبير فلک است و دانش دنيوی نزد اوست.

دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

سه شنبه 1 مرداد1387
روز سه شنبه- ســرخ ...  
سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد.

روز سه شنبه را Tuesday گويند يعنی روز Tues که نام يکی از خدايان است معادل با مارس يا مريخ و رنگ آن قرمز است. اين روز به مردان تعلق دارد که عاشقند و سرخ رنگ عشق است و روز قربانی و جان فشانی در راه معشوق.

دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

دوشنبه 31 تیر1387
روز دوشنبه - سبــز ...  

دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز می دانستند.

روز دوشنبه را Monday گويند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زيرا در هيات قديم رنگ اصلی ماه را سبز می دانستند و در زبان انگليسی نيز چنين است که رنگ ماه سبز است و گاهی از آن به حسادت ياد می کنند و رنگ غول حسادت نيز سبز است. و در زبان انگليسی اصطلاح Green with envy بمعنی سبز شده از حسادت, رايج است. اين روز به زن تعلق دارد زيرا ماه زن است و ارتباط ويژهای با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نور الهی است و در غيبت خورشيد رسالت او  رساندن نور خورشيد به جهان است و زن به علت بلندی مقام و اينکه نگاهش به سوی خورشيد است اين رسالت را می تواند انجام دهد.

دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

یکشنبه 30 تیر1387
روز یکشنبه - زرد زرین ...  
روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است.

در اساطير يونان زحل که نامش Chronos يعنی زمان است, پدر خدايان يونانی است که فرزندانش ژوپيتر و ديگران او را از آسمان راندند و او به زمين آمد در روم (ايتاليا) مهمان پادشاهی به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زيست و در اين هزار سال که دوران طلايی ناميده شده است به يمن قدوم زحل, مرگ, و بيماری و پيری و زشتی و قحطی و غيره وجود نداشت و پيوسته همه چيز بر وفق مراد بود و هنوز در ايتاليا جشنی بر پا می شود به نام Satunalia يعنی جشن زحل و نام ژانويه از همان ژانوس گرفته شده است.روز يکشنبه را Sunday می گويند.

 يعنی روز خورشيد و با آنکه اکنون تعطيل است اما در فرهنگهای انگليسی از آن به عنوان روز اول هفته ياد می کنند, چنانچه ما نيز در فارسی (يک) شنبه می گوييم. گويی شنبه شماره صفر هفته است که هنوز آفرينش شروع نشده و با طلوع خورشيد که همان تجلی نور الهی است آفرينش در روز يکشنبه آغاز شده و روز يکشنبه اولين روز آفرينش و همچنين اولين روز هفته است.

دکتـرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

یکشنبه 30 تیر1387
هفت وادي عرفان ايراني ...  

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا

گفت مــا را هـفــت وادي در ره اســت             چون گـذشتي هفت وادي، درگه است
وا نـيـامــد در جـهــان زيـــن راه کــــــس             نـيـسـت از فـرســنـگ آن آگــــاه کــــس
چون نـيــامـــد بــاز کــــس زيـــن راه دور            چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نـــاصــبــور
چـون شــدنـد آنـجـايـگـــه گـم سـر بسر             کــي خـــبـر بــازت دهــد از بــي خـــبــر
هـــســت وادي طـــلــب آغــــــاز کــــــار             وادي عـشق است از آن پـس، بي کنار
پــس ســيـم واديـــســت آن مـــعــرفـت             پـــس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صـفــت
هــســت پـــنـجـم وادي تـوحـــيـد پـــاک            پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک
هـــفـــتــمـيـن، وادي فـقــرست و فـــنــا            بــعـــد از ايــن روي روش نــــبـــــود تـــــرا
در کـشـش افـــتـــي، روش گـم گــرددت            گـــر بـــود يـــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

شيخ فريدالدين محمد عطار نیشاپوری "

 

یکشنبه 30 تیر1387
عرفان از منظری دیگر (۱) ...  

    به نام بی نام او  

 استاد محمدعلی طاهری

قسمت اول

             

عرفان: اضافه کاری در مسیر کمال

   اگر نمودار زیر را در نظر بگیریم و محور صفر آن را محور انجام رسالت و به جا آوردن شرح وظیفه ی یک موجود (گیاه ، حیوان یا انسان و... ) در نظر گرفته و ناحیه مثبت را محدوده ی اضافه کاری و ناحیه ی منفی را محدوده کم کاری برای آن موجود در نظر بگیریم ، با این بررسی می توان به نتایجی دست یافت که چرا انـــــــسان می تواند اشرف مخلوقات باشد :

... ادامه مطلب
یکشنبه 30 تیر1387
سفر فوق العاده ...  

سفري از ۱۰ میلیون سال نوری در فضا تا ۱۰۰ اتم متر بر روی زمین

برای دیدن فایل پاورپوینت

لطفا کلیک کنید

یکشنبه 30 تیر1387
يک دعای زيبا ...  

                                                       به نام بی نام او
 
                                                 

دعا

     از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .

فرمود : لازم نیست، روحش سالم است ؛ جسم هم که موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است .

عطا کردنی نیست ، آموختنی است.

گفتم : مرا خوشبخت کن .

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند .

از او خواستم روحم را رشد دهد .

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی .

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .

فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد .

منبع : یک دعای زیبا/ مترجم: زهره زاهدی

یکشنبه 30 تیر1387
سرمستی رسوای من ...  

مثنوی و شمس

مست تر از باده نابم کنون

تشنه تر از جام شرابم کنون

دوست نظر کرد مرا مرحبا

پر ز شرر کرد مرا مرحبا

یافته ام یافته ام یار خود

مطرب و هم ساقی و دلدار خود

در پس پرده است ولی یار من

پرده وهم است جلودار من

می درم این پرده موهوم را

می شکنم حائل معدوم را

پرده موهوم مجازی بود

این همه کثرت همه بازی بود

پرده موهوم حجاب است وای

تشنه آبیم، سراب است وای

کاش که معشوق حجابی نداشت

عاشق بیچاره فراقی نداشت

درد فراقش همه جانم بسوخت

داغ سکوتی به لبانم بدوخت

آب بده، آب بده ساقیم

تشنه یک جرعه می باقیم

آب حیات است به دستان تو

ناله مستان ز شبستان تو

مست تر از مست شدم وای وای

واله و سرمست شدم وای وای

وای ز سرمستی رسوای من

عشق من و این دل و سودای من

شنبه 29 تیر1387
من چـــرا آمده ام روی زمین! ...  

 به نام بی نام او

 

من چــرا آمده ام بهـر زمین!!

 

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  

 بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،                     

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان،  

     تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز،    

زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،      

چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

      و به ما رحم کنید،   

و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

      حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،    

چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است!        

شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،       

قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.   

     قرعه ام این کشور

 و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !    

هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،         

 بنده را عفو کنید. 

توی آن قرعه کشی،          

ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست      

ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟          

بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!           

این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.       

 کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

 از دل خلوت شب،   

از درون خود من.

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،               

ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.    من فقط ناظر بازی تو              

 منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

 در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                             

 دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،            

 و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،      

 خلق و خویش، روشش، میراثش،          

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،       

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!
دیر بازی ست به من سر نزدی!

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

" من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم به خدا

 

برای دیدن فایل پاورپوینت روی لینک کلیک کنید

شنبه 29 تیر1387
سخن امــروز ...  

موجودات بهشتی

اي به زمين بر، به فلك نازنين

نازكش ات هم فلك و هم زمين

ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم

دکتر حسین الهی قمشه ای

شنبه 29 تیر1387
روز شنبه- سیاهی مطلق ...  

روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است چنان که شيخ محمود شبستری گفت:

 سياهی گر ببينی نور ذات است      به تاريکی درون آب حيات است

تا سفيد که ظهور کامل همه رنگ ها و تجلی اسم ظاهر از اسمای حسنای الهی است, باز می گويند: سياه همه رنگها را در خود نهفته است و هيچيک را باز نمی تابد, از اين رو رمز سکوت مطلق و مقام لا اسم و لا رسم يا عنقای مغرب ( شهريار در پرده) و امثال اين گونه تعبيرات است و سفيد همه رنگها را باز می تابد و چون روز همه را آشکار می کند و رمز جمال الهی است که نور آسمان و زمين است و به هر طرف رو کنند چهره اوست.در زبان انگليسی شنبه را Saturday گويند يعنی روز زحل و رنگ آن به همين مناسبت سياه است زيرا رنگ زحل در آسمان کمی به سياهی می زند.

دکتــرحسين محی الدين الهی قمشه ای

 

شنبه 29 تیر1387
هفت روز هفته ...  

 

هفت رنگ است به ز هفت اورنگ         نیست بالاتــر از سيــاهی رنگ

 رنگها, ستارگان و معانی رمزی و عرفانی آنها يکی از پنج گنج حکيم نظامی گنجوی مثنوی (هفت پيکر) يا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهای بهرام گور می گردد. از آن ماجراهای شيرين يکی اين است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه می آورد و مهندسی شيده نام و خورشيد رای هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهای سيارگان هفتگانه برای او بنا می کند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هر يک به تناسب رنگ رخسار در يکی از آن هفت گنبد می نشاند و هر روز هفته را که نزد پيشينيان هر يک به سياره ای تعلق دارد با يکی از آن نو عروسان به عيش و نشاط می گذراند.

روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز می دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتری است و رنگ آن صندل گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان می درخشد.

 بدين سان اين هفت گنبد از سياه تا سفيد همه رنگها و از کيوان تا زهره همه سيارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان ها را در بر می گيرند و به زبان رمز تمامی قصه آفرينش را از سياه که رمزی از اسم باطن يا مقام ذات الهی و خلوت ابدی شاهد هستی با خويش است .

دکتــر حسين محی الدين الهی قمشه ای

 

 


design : shemiranat