تبليغاتX
لیلی در لیالی
لیلی در لیالی
عــــرفان و عشــق الـــهی
سه شنبه 1 بهمن1387
نتایج مسابقه وبلاگ نویسی ...  

سلام و صدتا سلام

هنوز باور کردنش برام سخته! و هربار بهش فکر میکنم هیجان انگیزه و خودبخود اشکم همراهش میاد.

وبسایت باشگاه ایرانیان رو تصادفی چک کردم :

http://www.icd.ae/fa/SubNews.cfm?newsID=76&Deptid=1&langID=2

به مناسبت حلول ماههای مبارک رجب، شعبان و رمضان امور فرهنگی باشگاه ایرانیان دبی اقدام به برگزاری مسابقه وبلاگنویسی مذهبی نمود، هیئت داوران پس از بررسی های فراوان سه وبلاگ برتر را انتخاب نمود:

http://leiladarlayali.blogfa.com

http://etrat.blogfa.com

http://golnarges.blogfa.com

 خیلی خیلی خوشحالم و از دیروز تا الان همش دارم گریه میکنم

 اولش با این هدف وبلاگ نویسی رو شروع کردم صرفا فقط برای شرکت در مسابقه و اینکه یه جور سرگرمیه بخصوص در امارات که پیدا کردن سرگرمی های مفید و جالب کمی سخته! و اولین تجربه در وبلاگ نویسی منه. ولی بعد از چند ماه نوشتن با دوستان وبلاگ نویسی آشنا شدم در سراسر ایران که دوستی و آشنایی  با اونها و آشنایی با  افکار و قلمشون، مهمترین دستاورد این وبلاگ کوچیک میدونم. طوری که بعد از مدتها یادم رفت مسابقه ای درکاره.

از همه ی دوستام که تو این مدت با کامنتهاشون منو دلگرم کردن و به ادامه این کار تشویق، بینهایت تشکر میکنم و براشون بهترینها رو آرزو میکنم.

راستی! از جوایزش هم بگم

نفــــر اول مسابقه :  یک سفر حج عمره

از برگزار کننده ی این برنامه "امـور فرهنگی باشگاه ایرانیان در دبی" خیلی خیلی تشکر میکنم و امیدوارم لایقِ اول بودن باشم.

 

خداوند هرگاه بخواهد چيزي به كسي بدهد، با صرف اراده مي‏دهد نه با حركت، اوبرطبيعت مسلط است، كاراو محكوم قوانين طبيعي نيست، لذا بخشش او مستلزم كم شدن چيزي از كسي نيست. هر كس اين معنا را بداند همواره اهل غبطه است نه حسد، مي‏گويد: خدايا هرچه به‏ديگران دادي به من هم افاضه كن و مرا نيز محروم مساز. با چنين انديشيدن هم خود به كمال مي‏رسد و هم زوال نعمت را از كسي توقع ندارد، برخوردار از شرح صدر و همت والا مي‏گويد خدايا هرچه به ديگران دادي به من هم عطا كن چون چيزي از مخزن اراده تو كم نمي‏شود.
 نهج البلاغه، خطبه 1.

...  وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لاَ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ

 و از آنچه او به شما عطا کرده است مغرور نباشيد. خدا افراد خود پسند و مغرور را دوست ندارد.

آیه ی ۲۳- سوره حدید

بر اين نيست كه همه چيز تا آخر عمر براي تو بماند !براي آن چيزي هم كه خدا به شما مي‌دهد خيلي فرح  و خوشحالی نكنيد.( "فرح" خوشحالي عادي نيست، غرور و مستي نعمت را فرح مي‌گويند.) در هر  حالت آدمی باید مستقل و آزاد از بيرون خودش باشه!


یکشنبه 26 آبان1387
رزق و روزی ...  
سلاااام و صدتا سلام

این روزای که گذشت برای من روزای پر از استرس و شلوغ پلوغی بود

شاید فکرش هم خیلی سخت باشه که کارت رو یکهو از دست بدی اونم تو یه کشور غریب

که خودت مسئول زندگیتی و خودتی که باید اونو بچرخونی

هرچی تو این مدت سعی کردم که اعصابمو کنترل کنم ... نمیشد و آخر سر بازم ناامید بودم و نگران

نگرانی از چیزی که اسمش "روزیِ" و همه تمام طول روز رو برای بدست آوردنش تلاش میکنیم.

یکی از دوستان یه سی دی تکنولوژی فکر بهم داد خندم گرفت که تو این وضعیت من حوصله ی گوش دادن به این حرفها رو ندارم نمیدونم چطور شد که خیلی تصادفی سی دی رو گذاشتم و موضوع سخنرانی هم درمورد رزق و روزی بود. اینکه یک سال قحطی میاد و همه ی مردم نگران و ناراحت و هراسون به این طرف و اون طرف میدون و نگران رزقِ فرداشون هستن. غلام سیاهی بوده که اصلا نگرانی نداشته و بین مردم آسوده به زندگیش ادامه میده یک نفر ازش دلیل این آسودگی خاطرش رو میپرسه و میگه مگه تو از قحطی خبر نداری؟

غلام میگه من اربابی دارم که برای ۶ماه تو انبار ذخیره داره و ما از اون دخیره غذایی میخوریم بعد از ۶ ماه هم که همه ی شما از گرسنگی مردید قحطی دیگه تموم شده و دلیلی نداره من نگران باشم. اون مرد به فکر فرو میره و میگه این غلام که اربابش اینقدر ذخیرش محدوده اینقدر با اطمینان از اربابش میگه و بهش اعتماد داره ما که خدایی به این بزرگی داریم با اینهمه نعمات و ذخایر نامحدود چرا باید نگران باشیم!

من هم تمام این مدت فقط و فقط به این فکر میکردم که کارمو از دست دادم فردای من چی میشه و چکار باید بکنم و با ذهن کوچیک خودم میخواستم جواب همشو بدم و خدای به اون بزرگی رو یادم رفته بود که خودش گفته اگر میدونستین رزق و روزی من با چه سرعت و شتابی خودش به دنبالتونِ هیچ موقع اینقدر نگرانش نبودید و هرچی آشفته تر باشیم و نگران اون رزق هم از ما فاصله میگیره.

دیروز رفتم مصاحبه یه کار خیلی خوب پیدا کردم فردا هم عازم ایرانم  خیلی خیلی خوشحالم

خدا رو شکر

تا الان که همه چیز اوکیِ و عالی و بهتر از این نمیشه

تا فردا هم خدا خیلی بزرگه و مهربون

  

من تا مدتی نمیتونم آپ کنم ترجیح میدم تو این فرصت کنار خانواده و دوستام باشم

برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد باشید و کنار کسانی که دوسشون دارید

 

پنجشنبه 9 آبان1387
پيش از اينها فکر ميکردم خدا ...  

پيش از اينها فکر ميکردم خدا

خانه اي دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق کوچکي از از تاج او

هر ستاره پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش  روي دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنين خنده اش

سيل و طوفان نعره ي توفنده اش

دکمه ي پيراهن او آفتاب

برق تير و خنجر او ماهتاب

هيچ کس از جاي او آگاه نيست

هيچ کس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير  بود

از خدا  در ذهنم اين تصويربود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود ،اما ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

... هر چه ميپرسيدم از خود از خدا

از زمين از اسمان از ابر ها

زود  مي گفتند اين کار خداست

پرس و جو از کار او کاري خطاست

هر چه مي پرسي جوابش آتش است

آب اگر خوردي جوابش آتش است

تا ببندي چشم کورت مي کند

تا شدي نزديک دورت ميکند

کج گشودي دست ،سنگت مي کند

کج نهادي پا ي  لنگت مي کند

تا خطا کردي عذابت مي دهد

در ميان آتش آبت مي کند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم خواب  ديو و غول  بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم

در دهان شعله هاي سرکشم

در دهان اژدهايي خشمگين

بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعره هايم بي صدا

در طنين خنده ي خشم خدا ...

نيت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن يک درس بود ..

مثل تمرين  حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ مثل خنده اي بي حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا که يک شب دست در دست پدر

راه افتاديم به قصد يک سفر

در ميان راه در يک روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود  پرسيدم پدر اينجا کجاست

گفت اينجا خانه ي خوب خداست

گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند

گوشه اي ختوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه کرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست ؟اينجا در زمين؟

گفت :آري خانه ي او بي رياست

فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است

مثل نوري در دل آيينه است

                                  

عادت او نيست خشم و دشمني

نام  او نور و نشانش روشني

خشم نامي از نشاني هاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي شيرينتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست معني مي دهد

قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچ کس با دشمن خود قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي ست

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديکتر

از رگ گردن به من نزديکتر

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او راهم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود

چون حبابي نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين با اين خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز کرد

سفره ي دل را برايش باز کرد

مي توان در بارهي گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

مي توان  با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان در باره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا:

پيش از اينها فکر مي کردم خدا ...


 شاعر این شعر زیبا کسی نیست جــز "قیصــر امیــن پــور"، که هشتــم آبان ماه ۸۶ درگذشت.

او گذشت. از ما گذشت. از زندگی گذشت، از همه چیز گذشت و رفت و به جاودانگی پیوست به یاران دیرین که آن سوی حیات اند:

                                             در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
                                             یاران عزیز آن طرف بیشترند

چهارشنبه 13 شهریور1387
یه خواهش (از آقای کامران نجف زاده) ...  

 

عروسک

سلام و صدتا سلام

این آپ رو از وبلاگ آقای نجف زاده گذاشتم ، البته نمیدونم توی شهــری که من زندگی میکنم آیا میشه یه بچه ی یتیم یا کودکی که عروسک دلش بخواد پیدا کنم یا نه؟

راستش آخرش دلم میخواد برم و برای خودم عروسک بخرم .. ههههه

به هرحال این مطلب رو از وبلاگشون گذاشتم ... لطفا شما هم اینکارو بکنید

شاید یه روزی، یه جایی، یه جوری، یه کسی و شاید یه چیزی ...


  یه خواهش

بیاین هرکدوممون برای یه بچه ای که بیماری خاص داره یا نه اصلا یتیمه ،یه اسباب بازی بخریم...تو این ماه عزیز.
من ازتون خواهش می کنم این کار یادتون نره.
نمی دونم یه تفنگ ،یه عروسک یا هر چی که به ذهنتون رسید براشون بخرید.
فکرش رو بکن!هر بچه ای شب با اسباب بازی ای که تو براش خریدی بخوابه...
"مرا به خواب هایت ببر..".


از همین الان بیاین به هم قول بدیم این کار رو شروع کنیم.هر سن و سالی که دارین چه فرقی می کنه.پول زیادی هم که نمی خواد.می خواد؟ حالا اگه نمی تونین یه اسباب بازی خفن بگیرین...،یه توپ کوچولو هم برای بچه ها شادی های تموم نشدنی داره.
هرکسی این کار رو کرد تو وبلاگش بنویسه.شما از من وارد ترین که چطور میشه یه بمب شادی درست کرد.چطور میشه همه رو خبر کرد که این کار رو بکنن.
يه اسمای جالبي هم ميشه براش گذاشت ."خیزش عروسک ها" مثلا!

منبع : http://www.najafzadeh.ir/

یکشنبه 20 مرداد1387
چرا ما قرآن مي خوانيم ...  

يک پيرمرد آمريکايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در يک مزرعه در کوههاي شرقي کنتاکي زندگي مي کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت ميز آشپزخانه مي نشست و قرآن مي خواند. نوه اش هر بار مانند او مي نشست و سعي مي کرد فقط بتواند از او تقليد کند. يه روز نوه اش پرسيد : پدربزرگ من هر دفعه سعي مي کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمي فهمم و چيزي را که نفهمم زود فراموش مي کنم و کتاب را مي بندم ! خواندن قرآن چه فايده اي دارد؟
پدر بزرگ به آرامي زغالي را داخل بخاري گذاشت و پاسخ داد : اين سبد زغال را بگير و برو از رودخانه براي من يک سبد آب بياور. پسر بچه گفت : اما قبل از اينکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهاي سبد بيرون مي ريزد!؟ پدر بزرگ خنديد و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهي بود دفعه بعد کمي سريعتر حرکت کني." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعي خود را بکند .
پسر سبد را آب کرد و سريع دويد ، اما سبد خالي بود قبل از اينکه او به خانه برگردد. در حالي که نفس نفس مي زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در يک سبد غير ممکن بود و رفت که در عوض يک سطل بردارد .
پيرمرد گفت : "من يک سطل آب نمي خواهم ، من يک سبد آب مي خواهم ، تو فقط به اندازه کافي سعي خود را نکردي ." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند . اين بار پسر مي دانست که اين کار غير ممکن است ، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سريعتر بدود باز قبل از اينکه به خانه باز گردد آبي در سبد وجود نخواهد داشت . پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دويد ، اما وقتي که به پدربزرگش رسيد سبد دوباره خالي بود.نفس نفس زنان گفت : " ببين! پدربزرگ ، بي فايدست . پيرمرد گفت : "باز هم فکر مي کني که بي فايدست ؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و براي اولين بار فهميد که سبد فرق کرده بود ، سبد زغال کهنه و کثيف حالا به يک سبد تميز تبديل شده بود؛ داخل و بيرون آن. پسرم ، چه اتفاقي مي افتد وقتي که تو قرآن مي خواني . تو ممکن است چيزي را نفهمي يا به خاطر نسپاري ، اما وقتي که آن را مي خواني تو تغيير خواهي کرد؛ باطن و ظاهر تو و اين کار الله است در زندگي ما.


شنبه 19 مرداد1387
مخاطره ...  

مخاطره

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی

امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن

شعرى از پابلو نرودا

یکشنبه 13 مرداد1387
کتاب آسمـانـــی ...  

سلام و صدتا سلام  

 قــرآن تنها کتابیه که با گذشت زمان نه تنها از ارزشش کم نشده بلکه روز به روز اعجاز و ارزش علمی اون بر مردم آشکارتر میشه و روز به روز مسلمونها و دانشمندای زیادی به روشهای مختلف اعجاز این کتاب آسمانی رو کشف میکنن و به اون پی میبرن. مطمئنا این کتاب آسمانی نمیتونه نویسنده ای داشته باشه جز خــدای دانا.

روزی ناپلئون که به مصر رفته بود از یک کتابخانه بازدید کرد کتابی انتخاب کرد که بر اتفاق حسب قرآن بود از یک نفر خواست تا مقداری را برای او ترجمه کند وقتی ترجمه را شنید براشفت و گفت اگر مسلمانان به این کتاب عمل کنند هرگز نمی توانیم برانها چیره شویم. ما باید بین مسلمانان و قران جدایی بیاندازیم! 

یه مطلب با عنوان ، ۲۰ معجزه از قــرآن که باعث شد دانشمندان زیادی مسلمون بشن، رو خوندم و خیلی برام جالب بود. از این به بعد سعی میکنم به قدر توانایی و درکم قسمتهایی از مقاله رو در هر پست براتون بذارم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

بــا بهــتـــرین آرزوهـــا و به امید شناختن هرچه بهتر این کتاب آسمانی.

 

 

سه شنبه 8 مرداد1387
خدایا منو ببخش ...  

لیلی

خدا یا من امروز دل خیلی ها رو شکوندم

به یک نفر تهمت زدم

به یک نفر دروغ گفتم

...

خـــــــــــــدایــــــــــــــا صدای منو میشنوی

من این روزا دختر خوب تو نیستم

آبروی تو رو هم بردم

منو ببخش كه بنده ی گناهکارت هستم

منو ببخش

منو ببخش

منو ببخش

از امــروز قــــول میدم ... اینو نوشتم که یادم بمونه و مثه هربار نزنم زیرش

من از امــــروز یه لیلی خوبه خوب میشم که تو از آوردن من پشیمون نشی

مطمئنم تو باز هم منو میبخشی

        دوست دارم

        -- لیلی --

 

سه شنبه 8 مرداد1387
ليلی در لیالی تا همیشه ...  

 

ليلا در لیالی تا همیشه

 

صبح میلاد تو ،

              وقتی که شب

                           چادر بر سر خورشید كشيده بود

آن هنگام

             دیوارهای بی حال ،

                           صدای دل ترا نقاشی كرده بود

وقتی كه خنده چشمانت     

                           با شبنم ها  

                                بر رخسارت نقش بسته بود

همیشه

          تا همیشه

                   در گوشه ی جگر

                                    نقشت برجسته نشسته بود

در دل سر خم سبز بودی،    

                   پوشش سرخ گرم زندگی              

                                                  سبز بودی

رفتی 

        سفر كردي ،

                   هجر تو در دلم چادركشيد

 

             ميلاد تو نفس گرمی است در زمستان                                     

                                    

                                                           بابا رحیـم

                                                                       ۱۲/ ۱۰ / ۸۶

 

یکشنبه 6 مرداد1387
آرزوهای تو ...  

هیچوقت به هیچکس اجازه نده که بهت بگه "تـــو نمــی تــونــی"

هــرکسی آرزوهایی داره تو نباید اجازه بدی کسی آرزوهاتو بدزده و یا کسی با حرفاش مانع رسیدنت به آرزوهات بشه. مردم همیشه سعی دارن به تو بگن "نمیتونی " نمیتونی ...

ولی اگر تو چیزی رو میخوای .... برو و اون رو بدست بیار ... فقط تویی که میتونی!

یکشنبه 6 مرداد1387
در لحظه بودن ...  

سکان زندگی تو فقط تو دستای خودته!

اجازه نده هرچی که "دیـــروز" اتفاق افتاده، "امــروز" تو رو خراب کنه و هر لحظه فقط و فقط در اون لحظه باش و از لحظه لحظه های عمــرت بیشترین لذت رو ببر و همیشه در لحظه و آن باش!!

برای گذشته غصه نخور و برای آینده هم نگران نباش فقط و فقط لحظه ی حال رو زندگی کن!

چهارشنبه 26 تیر1387
نامه ای به بهشت! ...  
سلام و صدتا سلاااااااااام بابا! من و بابا

من خوبم تو چطوری؟.......... اخه خیلی سخته برای کسی که اصلا ندیدم ونمی شناسم نامه بدم... خیلی سخته

من تو رو فقط از حرفها و تعریفهای دیگرون می شناسم. مرسی که به خوابم اومدی، فکر میکردم تو هم منو نمیشناسی ولی خوشحالم که تو خواب هم نگران من بودی.

 راستی بابا ... اینکه آدم پدر نداشته باشه خیلی سخته و سخت تر از اون اینه که اصلا نشناستش.

فقط میخواستم بهت  بگم ...       

  روزت مبارک بابا  

اگر میشه به مامان سر بزن ... همیشه، اون خیلی بهت نیاز داره.

اممممممم ... دختر کوچولوی نازنازیتو دوست داشته باشه و بیشتر از همیشه هواشو داشته باش.

به فرشته ها سلام منو برسون .... تا نامه ی بعدی بای بای

جمعه 21 تیر1387
ليلة الرغائب ...  
سلام و صد تا سلام به همه

مدتهاست فکر ساختن یک وبلاگ رو دارم خیلی خوشحالم که تو این شب وبلاگم رو ساختم. خیلی تصادفی بود.

 امروز نماز جمعه تو مسجد متوجه شدم. وقتی که صدای تکبیر الله اکبر برای مسلمون شدن یک خانم چینی، بلند شد و امام جماعت راجع به روزهای رجب و منزلت این ایام گفت.

خیلی خیلی صحنه ی زیبایی بود. مسلمون شدن یک انسان .حتی تلفظ "اشهد ان لا اله الا الله" براش مشکل بود. و چقدر زیبا .... یه مسلمونه دیگه به مسلمونها اضافه شد. و این خیلی خوبه.

 

 


design : shemiranat